تبليغاتX
من میخوام برگردم به کودکیم...
مدت هاست که دیگه به وبلاگم سر نمیزنم. نمیدونم چرا. اما امروز یعنی امشب یهو دلم واسش تنگ شده. اصلا دلم برای گذشته م دوستام خاطره هام همه و همه تنگ شد.

امروز برای اولین بار ارزو کردم کاش هیچ وقت موبایل اختراع نمی شد. تا اینقدر احساسات ادما اس ام اسی ببخشید پیامکی نمیشد. گاهی نمیرسه گاهی دیر میرسه تازگی هام که همه ش نصفه نیمه می رسه.... حالا چرا اصلا به این اختراع بشری فکر کردم داستانش مفصله وبگذریم. فقط فکر کنم امروز حسابی حال شازده کوچولو و یه دوستی که همیشه این حرف شازده کوچولو رو می زد درک کردم. واقعا چقدر سخته که تو مسئول گلت باشی. چقدر اهلی کردن سخته . واقعا چرا بعضی ادما اجازه نمی دن اهلیشون کنی ؟ یعنی همه گل ها خودپسندن؟ پس چرا بازهم من می خوام مسئول یه گل خودپسندباشم؟ کاش گل من هم مسئول من بود. کاش کاش کاش ..... کاش کاش های ادمی تموم می شد. کاش....................................................................................                 

 و چون مغازه ای نیست که در آن دوست بفروشند ادم ها مانده اند بی دوست. حتی گل ها هم نمی تونن بی دوستی رو پر کنن اینو امشب فهمیدم .هیچ گلی نمی تونه یک دوست باشه اونا برای دوست بودن زیادی گلن!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


آن مرد آمد

آن مرد در باران آمد

آن مرد در باران با ماشین امد

آن مرد در باران با ماشین بی پسرش امد

آن مرد در باران با ماشین بی پسرش با قامتی شکسته امد

من خود دیدم، به چشم خویش نگاه محزونش را

و باور نکردم ،وهرگز باور نکرد آن زن این حقیقت را

آن مرد امد

آن مرد در گرما امد

آن مرد در گرما با.... با.....

نمی دانست با چه امد، فقط امد

زود آمد، دیر زود آمد!

آن مرد در گرما بی پسرانش با دلی شکسته امد

آن مرد پدر بزرگم بود......

     به یاد یکسال تنهایی پدر بزرگم ، خستگی چشمان مادربزرگم و دلتنگی های اریا کوچولو برای بابا

                                                 روحش(ان) شاد....

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


..................................................................................................

.........................................................................

.....................               ..................................................................

......

.................................................این همه حرف ولی..................................

لب هایم بسته ست....................................................

.......وتو..............................

وتو هیچ نمی گویی جز سکوت!.............

.....................................من از این سکوت میانمان می ترسم

حرفی بزن.......................................................

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


خیلی دوست داشتم پیش از  پایان سال ۸۶ یه پست قشنگ بذارم اما ذهنم از واژه و حرف خالیه خالیه.... اما به هر حال می نویسم تا در اخرین روز سال وبلاگم رو اپ کرده باشم که یه وقت غصه نخوره و با دلخوری سال جدید  رو اغاز نکنه.....

نوشتن این پست با شما:

دوست د اشتید امسال.....

۱)سال ۷۷ بود

۲)سال ۹۷ بود

۳)مگه سال ۸۷ چه بدی داره، همین بود

۴)چه اهیتی داره......

دلهایتان به سر سبزی بهار

     سال نو مبارک....

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


تو انقدر از من دور بودی

که هرگز فاصله میانمان را نمی دیدم

و تو می خندیدی بر این فاصله

ومن می خندیدم بر خنده تو

فاصله برای من تهی از حجم بود

وتو می خندیدی بر این حجم

ومن می خندیدم بر خنده تو

ارام تر،ارام تر گام بردار

دیشب در خواب فاصله را دیدم

وتو را که گام برمی داشتی

استوار،پیوسته،سریع

دیشب از هجوم فاصله ترسیدم

واز تو،از تویی که انقدر دور بودی

که نمی دیدممت و نمی شناختمت

ارام تر ،فقط قدری ارام تر گام بردار

من از فاصله بیزارم....

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


یک هفته ای می شد که حسابی فکرش را مشغول کرده بود. هرچه می کرد از فکر او بیرون نمی امد. از همان لحظه اول که حضور او را احساس کرده بود حس می کرد عاشق شده چرا که صدای قلبش را شنیده بود و تازه فهمیده بود او هم قلبی دارد و می تواند عاشق شود. بوی او چنان مستش کرده بود که دامنش ازکف رفته بود و شب و روز خواب نداشت. اما چه سود تا به حال او را ندیده بود فقط بویش را شنیده بود هرصبح. هرغروب و هر شب. چنان دلباخته او شده بود که فراموش کرده بود دیوارها حق عاشق شدن ندارند. اری دیوار مرمری ساختمان عاشق گل پشت دیوار شده بود اما گل.... گل که فقط پشت سیمانی دیوار را می دید چطور می توانست عاشقش شود. چند بار هم به دیوار متذکر شده بود که فکر مرا از سر به در کن. ولی دیوار هر صبح با شنیدن بوی او همه چیز را فراموش می کرد. روزها گذشت و گذشت و گذشت و دیوار عاشق تر شد روزی به گل گفت: می خواهم تو را ببینم. نمی شود به این طرف بیایی.تا هردو یکدیگر را ببینیم. گل خندید وگفت: دیوار که پشت و رو نداره. تو هم اگه می خوای من رو ببینی خودت یه جوری بیا این طرف. دیوار دلش شکست. چطور می توانست به ان طرف برود. دیوار تمام شب را اندیشید باید راهی پیدا می کرد. سحرگاه صدایی از انتهای کوچه به گوش رسید فریاد های دیوار بود ... او داشت خود را متلاشی می کرد برای دیدن گل. دیوار فرو ریخت شکست خرد شد... تکه سنگ ها(دیوار ) چشمش به گل افتاد وای خدایا چه می دید گلی که او را عاشق کرده بود یک گل کاکتوس بی بو بود. کاکتوس نگاهی به مر مرها انداخت -پس تو دیوار سیمانی نبودی؟ چقدر زیبایی. دیوار در حالی که از درد به خود می پیچید خواست بگوید تو هم همینطور اما خودش هم نفهمید چرا گفت: پس بوی تو چه شد؟ کاکتوس سرش را پایین انداخت. در همان لحظه عطر گلی که دیوار را عاشق کرده بود در کوچه پیچید دختر جوان مثل هر روز برای اب دادن به کاکتوس امده بود.!!!!  

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


افشین هاشمی و مرضیه برومندجمعه بعد از ظهرجمعه با دوستان به تماشای تئاتر افرا(روز می گذرد) نوشته و کار استاد بهرام بیضایی رفتیم. نمایش جالبی بود مانند دیگر اثار استاد بیضایی یک زن  شخصیت محوری داستان بود. زنی که بر او ظلم می شود تا انجا که از خود گریزان شده و به ماندا خواهر کوچکش می گوید:خواهرکم به من نچسب برای چی می خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی توی محل بی ابروت می کنن.... کل ماجرا در یکی از محله های تهران قدیم اتفاق می افتد در دوره ای که هنوز شازده بدر الملوک ها  و شازده چلمن میرزا های عقب مانده و مفلوک در فکر سروری به رعیت زاده ها هستند. افرا سزاوار معلمی ۲۰ ساله در این محله مانند نگینی در میان مردم می درخشد چرا که او زنی نجیب و سخت کوش است که خرجی مادر و خواهر برادرش را نیز میدهد. اما به دنبال جواب رد به خواستگاری شازده بدرالملوک از او برای پسر عقب مانده ش، شازده خانم توطئه ای می چیند(تهمت دزدی از فروشگاه) و افرا قربانی این توطئه می شود. ومردمی که تا دیروز او را فردی نجیب می دانستند رنگ عوض می کنند او را نمونه ی فساد جامعه می نامند و حتی دوچرخه ساز که عاشق و دلباخته افراست به شاگردان مدرسه پول می دهد تا او را هو کنند. کم کم مردم هم همصدا با بچه ها در صحنه ای درداور جلوی مادر و خواهرو برادرش در خیابان  افرا را هو می کنند نکته جالب در این است که هرکس از مردم برداشتی متفاوت از همهمه حاصل از هو کردن دارد. به گونه ای که اقای ارزیاب(از اهالی محل ) می گوید: همسایه ای که کله ش بوی قرمه سبزی می داد خیال کرد انقلاب شده..همسایه ای فکرد کرد بلیط بخت ازمایی ش برده و...

ظلمی که به افرا می رود بیشتر جنبه اجتماعی دارد تا فردی و جنسیتی. در واقع افرا شخصیتی تمثیلی دارد دیگر افراد نمایش(سرکار خادمی،ارزیاب و...) هم ماهیتی تیپیک و مثالی دارند. اما نکته ای که نمایش افرا را منحصر از دیگر اثار بیضایی می کند چیدمان مونولوگ گونه است. ما در هیچ جای نمایش شاهد برقراری دیالوگ به صورت زنده بین اشخاص نمایش نیستیم. شخصیت ها مونولوگ می گویند. مونولوگ هایی که ابتدا به گونه ای گفته می شود که گویی همه ادم ها سعی دارند با حرف هایشان رابطه خود را با افرا تبیین کنند. و بعد این مونولوگ ها واقعه ای ماضی را روایت می کند به گونه ای که یک رویداد را از چند منظر می بینیم یکبار با مونولوگ یک شخصیت و بار دیگر با شخصیت دیگر در واقع شاهد یک تدوین موازی و پیش رونده هستیم. 

اما پایان نمایش.... در لحظه ای که ما شاهد هستیم که روزگار حکم به قربانی شدن افرا داده شخصیت پسرعمو که ساخته خیال افرا  برای نجات خود بود وارد ماجرا می شود و حقیقت می یابد تا اندکی از تلخی داستان بکاهد. اما یک نکته در اینجا قابل ذکر است ان که اگر این نمایش ۱۰ یا ۱۵ سال پیش اجرا می شد ملموس تر بود چرا که فردی که در دهه ۸۰ زندگی می کند اینکه بپذیرد کسی برای دزدی کوچک از فروشگاه اینگونه تحقیر شود و حتی تصمیم بگیرد دیگر زنده نباشد کمی برایش دشوار است.

البته بازی های قوی و نور پردازی و میزانسن های جالب و کارگردانی فوق العاده چنان تماشاگر را غرق در نمایش می کرد که دیگر....

بازیگران: مرضیه برومند(شازده بدر الملوک) مژده شمسایی(افراسزاوار)،سهیلا رضوی(افسر خانم/مادر)،مهرداد ضیایی(دوچرخه ساز)، هدایت هاشمی(سرکار خادمی). افشین هاشمی(شازده چلمن میرزا).حسن پور شیرازی(اقدامی). بهرام شاه محمد لو(ارزیاب).محمد رضا زادسرور(برنا سزاوار) و رحیم نوروزی(نویسنده)

چندتا از جمله های این نمایش برای من خیلی قشنگ و تکان دهنده بود برای همین تو ذهنم موند می نویسم تا شما هم بخونید: 

 بهم گفت افسر خانم غصه نخور. گفتم من غصه نمی خورم،غصه من رو می خوره.             

گفتم من تنها اشتباهم تولدم بود.                                                                                               

برای چی می خواین تنها امید یه ادمه دست بسته رو ازش بگیرید داشتن پسرعمو فقط یه ارزو بود.                        

 من همون ادم دیروزم کسی که ۳۰ سال خدمت کردم یعنی چون باز نشست شدم دیگه ضمانتم اعتبار نداره.   

من دوبرابر مرگ خود مرده ام و نیمی از زندگی م را زندگی نکرده ام

برای دیدن تصاویر نمایش و تمرین های نمایش بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


هر کودکی

با این پیام به دنیا می اید

که خدا هنوز از انسان نا امید نیست                              (تاگور)

۱۹سال پیش همچین روزی در روز سه شنبه ساعت ۶ بعدازظهر  من هم با این پیام به دنیا امدم....نمی دونم امید خدا رو نا امید کردم یا نه (امیدوارم نا امیدش نکرده باشم). حس عجیبی دارم تا حالا یعنی توی این ۱۹ سال هیچ سالی روز تولدم این حس رو نداشتم همیشه از بزرگ شدنم، فاصله گرفتن از کودکیم ناراحت بودم. می ترسیدم.دو دستی محکم به ته مونده کودکیم چسبیده بودم . از بزرگ شدن یه وحشت عجیبی داشتم از  اینکه قد بکشم اما بزرگ نشم ،بزرگ بشم اما کامل نشم و... اما امسال امروز و این ساعت یه حال دیگه دارم خوشحالم انگار طعم ۲۰سالگی رو خیلی دوست دارم اگه تا حالا گاهی ارزو می کردم که کاش از درخت انجیر پایین نیامده بودم حالا خوشحالم که خدا هلم داده پایین. خوشحالم که تا اینجا راه رو اومدم دیگه نمی خوام به عقب برگردم. حالا دلم می خواد سریع پامو بذارم تو ۲۰سالگی ، زود شمع ها رو فوت کنم . هرکس سنم رو پرسید زود بگم ۲۰. می خوام یه کودک ۲۰ ساله شم!! 

امروز روز منه، روز من و خدا. دلم می خواد تمام روز قدم بزنم و با خدا حرف بزنم. بهش بگم ممنونم از اینکه گذاشتی بیام به این دنیا. ممنونم از اینکه گذاشتی بهمن امسال رو هم ببینم و ۲۰سالگی رو لمس کنم ،بچشم. ممنونم که هروقت دلتنگ بودم به حرفام گوش دادی. ومن رو ببخش اگه گاهی اونقدر از خودم دور شدم که فراموشت کردم!بابت همه داشته و نداشته های این مدت ممنونم. وازت می خوام کمک کنی تا امسال کاملتر بشم.کمکم کن که عشق را بیامزم،کمکم کن عاشق شوم و عاشق بمانم. کمکم کنم بیاموزم بی دریغ باشم چون افتاب. اما چندتا تشکر ویژه هم از خدا باید بکنم به خاطر داشتن دو تا فرشته محافظ ومهربون و دوست داشتنی که توی این ۱۹ سال (نه ۲۰ سال) لحظه ای رهایم نکردند هرگاه خواستم بیفتم دستم را گرفتند و هرگاه به زمین خوردم بلندم کردند.(از هردوشون معذرت می خوام اگه گاهی فقط گاهی حتی برای لحظه ای رفتارم ان نبود که انتظارش را داشتند و از من دلخور شدند) خدایا ازت ممنونم که دعاهای کودکی م رو مستجاب کردی و یه داداش کوچولو مهربون که حالا به قول خودش مردی شده رو بهم هدیه کردی. ممنونم به خاطر بودن در کنار تمام عزیزانم و به همه شون می گم به اندازه تمام ۴بهمن های دنیا از ازل تا ابد، به اندازه تمام لحظه های زندگی م تا به حال وبه اندازه تمام زیبای های جهان دوستشون دارم.از اینجا تا اسمون تا ته ته اسمون ها...

امروز به وبلاگ دوستام که سر زدم  وقتی دیدم برای من پست تبریک گذاشتن اینقدر خوشحال شدم که گریه م گرفت. از ساعت ۱۲ شب هر کدوم از دوستام که بهم تبریک گفتن  خدا رو به خاطر داشتن اونها شکر و برای موندنشون دعا کردم.

                                                                           شاد و زنده باشید  

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


باز هم به قول شاعر محرم امد و عید زنان شد... محرم و عزاداری مون هم مثل خیلی از کارهامون عجیب غریبه. یه عده مازوخیست با زنجیر و قمه و پتک و... می زنن تو سرو کله شون. یه عده زن و دختر هم از دنبالشون راه می افتن برای هم خاطرات یک ساله شون رو تعریف می کنن گاهی هم یاد غم و غصه هاشون می افتن و به اسم عباس(ع)و حسین(ع) ۴تا قطره اشک می ریزن و خودشون رو سبک می کنن. حالا می دونید  حاصل این دو روز عزاداری تاسوعا و عاشورا چیه؟ من می گم : کمردرد مزمن برای پسران جوان پهلوانی که تشریف بردن زیر علم که دوست دخترشون بهشون بباله. درد پشت، کتف ها،افتادگی شانه و بی حسی دستان برای سینه و زنجیر زنان عزیز، از دست دادن ۷۵ درصد از شنوایی برای طبل و سنج زنان گرامی، ناراحتی اعصاب برای کلیه هموطنان در اثر صداهای بلند و ناگهانی طبل و ... البته فوایدی هم داره مثلا این وسط کلی شماره بین دختران و پسران جوان مملکت رد وبدل می شه، خوانندگان عزیز کشور با خواندن دو اهنگ دی جی با مضمون عموم چشماش قشنگه قدش بلنده و از این جور اشعار بند تمانی می تونن برای کاست شون مجوز بگیرن و کلی هم فروش کنه. و از همه این ها مهم تر و مفید تر خرجی(غذا) هایی که در این مدت می دهند که البته بعد از اینکه برای حاج اقا جباری و کربلایی مرتضی و حاجیه زینب خاتون و ... به صورت سفارشی غذا بردن و همسایگان و اشنایان صندوق عقب های ماشینشان پر از ظرف غذا شد اگر چیزی باقی ماند به عزیز که ۸تا بچه داره و۵ سال پیش از کارخانه اخراج شده و یا به اختر خانم که شوهرش کمر به پایین فلجه و خودش میره خونه حاجی جباری نظافت می کنه یه بشقاب غذا می برن که بالاخره غذای امام حسین تبرکه و از این حرفا...

حالا اگه به جای این کارها این ماه محرمی کمی از اهداف امام حسین می گفتن که پسربچه ۷ ساله برنگرده به من بگه حالا نمیشد امام حسین از یه جای دیگه اب بخورن و جنگ نکنن، بهتر نبود؟ من به عنوان یه جوان که دارم توی یه مملکت اسلامی زندگی می کنم و مسلمان هستم چقدر از اهداف امام حسین میدونم؟اصلا چقدر اون رو می شناسم؟ اگه به جای اینکه توی این تعزیه خوانی ها و شبیه خوانی ها مدام زینب(س) نشون بدن که داره می زنه تو سر و صورتش یا دارن بهش تازیانه میزنن یه بخشی از سخنرانی و خطبه حضرت زینب رو نشون می ذاذن بهتر نبود؟ اخه برای چی با زنجیر می افتن به جون خودشون؟ برای امام حسین؟ پس چرا به حرفاش عمل نمیکنن چرا فقط سالی یه بار به یادش می افتن؟ اصلا این کارها جز اینکه مسخره کشورهای دیگه بشیم چه فایده ای داره؟ به قول ایرج میرزا: من هم گویم یزید بد کرد لعنت به یزید بدکننده    اما دگر این کتل متل چیست؟ زین دسته خنده اورنده...  میگن غذای امام حسین تبرکه خیلی خب قبول، اما چقدر اخه؟ من خودم پارسال یه ماشینی رو دیدم که صندوقش پر ظرف غذا بود باز هم سر یه ظرف غذا داشتن با یه عده دیگه میزدن تو سرو کله هم. خب خانم و اقای عزیزی که می خوای به خاطر امام حسین غذا بدی برو بده شیرخوارگاه، بهزیستی اصلا بده همین زور اباد ثوابش هم بیشتره.  نمی دونم نمی دونم چی بگم اما خیلی دلم از این تاسوعا عاشورا عجیبی که راه می ندازیم پره. پارسال به سفارش استادم(هاشم میرزایی) این دو روز نشستم کتاب حسین وارث ادم نوشته دکتر شریعتی رو خوندم که واقعا عالی بود و فکر کنم دو برابر اونایی که داشتن می زدن تو سر و صورتش به یاد حسین(ع) بود و خیلی چیزها که اونا نمی دونستن از حسین(ع) یاد گرفتم. به شما هم این کتاب رو توصیه می کنم.یا حسین خودت یه نظری به ما کن بلکه از مسیراشتباهی که هر سال داریم به اسم تو میریم به راه درستش بیایم. آمین

                                                                                   پاینده باشید

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


خیلی دلش گرفته بود. خیلی، انقدرکه نمی دانست برای چی دلش گرفته. فقط ارام ارام اشک هایش جاری می شد. اما همچنان ان لبخند بی دلیل بلاتکلیف بر لبانش بود. احساس  می کرد تب کرده. گرمش بود انگار در سرش کوره روشن کرده بودند. رفته رفته عرق هایش جاری می شد. ولی همچنان شالگردن قرمز بر گردنش و همان لبخند بر لبانش بود. هیچ نمی کرد فقط اشک می ریخت و عرق. برای یک لحظه احساس کرد قلبش دارد ذوب می شود. بیشتر دلش گرفت امد های های گریه کند که یک مرتبه چیزی به بزرگی یک توپ فوتبال با سرش اصابت کرد. گیج شد حتی برای یک لحظه فکر کرد گردنش دارد کنده می شود. هنوز سر گردان بود که ضربه دیگری به سرش خورد اما انگار این ضربه خیلی کاری بود. پسرکی ۱۰ ساله با فریاد و خنده لگدی به تنه ادم برفی زد و او فرو ریخت. سر ادم برفی با همان لبخند به پسرک نگاه می کرد. اما دیگر اشک نمی ریخت خوشحال بود همیشه دلش می خواست پیش از امدن خورشید بمیرد...

(ادم برفی کوچه ما را دیروز پیش از امدن خورشید کشتند همان بچه هایی که او را ساخته بودند...) 

+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به تو که برف و ادم برفی را

دوست داشتی

در کوچه برف می بارد

و من فکر می کنم به ردپای تو در حیاط خانه مان

در کوچه برف می بارد

و من فکر می کنم به سکوت دلگیر خانه مان

در ان روز که تو رفتی

در کوچه برف می بارد

و من فکر می کنم به اخرین لبخندت

در کوچه برف می بارد

 و من فکر میکنم به اخرین نگاهم به تو

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به پسرکی ۵ساله

که پدرش ۶ماه است از خواب برنخاسته

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به اشک های

پنهانی مادربزرگم برای تو

و برای او که پیش از تو رفت

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به قامت شکسته

 اما استوار پدربزرگم که چگونه

با عشق به دختر کوچکش می نگرد

وتصویر تو را همیشه در ذهن دارد

در کوچه برف می بارد

و من فکر می کنم به برادرم که

چقدر دلش برای گفتن کلمه دایی تنگ شده ست

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به مادرم که همیشه به تو فکر می کند

ومن تا به حال گریه ش را ندیدم

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به نگاه خسته خاله م که

به عکس تو و برادرت می نگرد

و اه می کشد

در کوچه برف می بارد

ومن فکر می کنم به تمام

انچه ان روز گذشت

اما می گویم باید زندگی کرد

بی تو بی او

و روزی بی من

در کوچه برف می بارد...

تقدیم به چشمان خسته مادربرگم، قلب شکسته پدربزرگم و دلتنگی های بی پایان آریا کوچولو

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


حال همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن...

سید علی صالحی

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط فرانک فروتن |


اعتراض در قالب شوخی یا تمسخر شخصیت‌ها؟

نمایش "یک سمفونی ناکوک" به کارگردانی آتیلا پسیانی در تالار مولوی روی صحنه

است و به دنیای تئاتر تجربی و اختلاف نظرهایی می‌پردازد که در این حوزه بین

 صاحبنظران و کارگردانان مختلف تئاتر وجود دارد.

به گزارش خبرنگار مهر، سال‌هاست برخی کارگردانان و کارشناسان تئاتر تجربی و فعالیت‌های کارگاه

نمایش را حرکتی شبه‌روشنفکری می‌نامند و برخی مواقع مخالفت‌هایی شدید نیز با آن دارند. در این

 بین گروهی از کارگردانان که به تئاتر تجربی می‌پردازند این برخورد را نشان از آشنایی نبودن با اتفاقات

 روز تئاتری در دنیا می‌دانند.

در این بین کارگردانان جوانی نیز حضور دارند که با علاقه و پشتکار و بی‌توجه به این مخالفت‌ها به

کار مشغولند و نمایش‌های خود را در تالار مولوی و کارگاه نمایش برای مخاطبان اجرا می‌کنند. شاید اگر به تاریخچه این مخالفت نگاه کنیم به این موضوع پی ببریم که عده کثیری از کارگردانان و نویسندگان تئاتر 

بر این عقیده‌اند که نمایش باید روند داستانی مشخص داشته باشد و از نقطه‌ای آغاز و به پایان

 مشخص ختم شود. استفاده از طراحی صحنه، لباس و نور و حتی میزانسن

بازیگر هم در این راستا باشد.

در مقابل گروه علاقمند به کار تجربی، این گونه تئاتر را محلی برای تجربه ناشناخته ها

 می نامند که البته با استناد به متدهای علمی می‌توان به آن رسید؛ تجربه‌هایی

جدید که در تئاتر به اصطلاح حرفه‌ای نمی‌توان داشت. در تئاتر تجربی کارگردان از

 منظر و دیدگاه خود به قضایا می‌نگرد و ارتباط برقرار کردن مخاطب با اثر دغدغه خاص

 او نیست.

نباید این را فراموش کرد که هنر و بخصوص تئاتر مقوله ای است سلیقه ای و

 هر کس به سلیقه خود می تواند با اثری ارتباط برقرار کند یا آن را مورد قبول نداند.

 درست مانند اتفاقاتی که در دنیای موسیقی در تمام دنیا روی می دهد. کمتر

کسانی را داریم که علاقمند به  تمام سبک‌ها و آثار موسیقی ساخته شده در دنیا

باشند یا آنها را به صورت قطعی قبول کنند.

نمایش "یک سمفونی ناکوک" کاری تجربی محسوب می شود که پسیانی با آوردن

یک شخصیت کارگردان در قصه که به دنبال ارائه یک اثر تجربی است، اجحاف‌هایی

که به وی شده را به تصویر می‌کشد. به عبارت دیگر، پسیانی به نوعی با

شخصیت اصلی داستان خود همذات‌پنداری کرده و آنچه بیننده بر صحنه می‌بیند،

 روایتی است از مشکلاتی که برای کارگردان حقیقی نمایش به وجود آمده است.

داستان نمایش روایت کارگردانی است که می خواهد کاری را به صورت تجربی برای یک جشنواره

در ناکجاآباد کار کند. گروه روزها تمرین می‌کند ولی از طرف مسئولین تئاتری مورد قبول قرار نمی‌گیرد

 و کارگردان سرخورده است. تا اینکه زنی به وی قول می‌دهد با کمک گربه‌هایش وی را برای دریافت

مجوز و اجرا در جشنواره کمک کند.

گربه ها مجوز دریافت می‌کنند ولی بازیگران نمایش دیگر حاضر به همکاری نیستند.

 این بار نیز زن با گربه‌هایش به کارگردان کمک می‌کند و نمایش با بازی گربه‌ها در

 جشنواره اجرا می رود. نمایش فضایی فانتزی دارد و مخاطب خود را به دنیای

 رویا و تخیل وارد می کند.

در اوایل این نمایش پسیانی از پخش دیالوگ‌هایی بین افرادی استفاده می‌کند

 که گویا کارگردان یا مدیر تئاتری هستند و با تئاتر تجربی و شخصیت کارگردان

نمایش به خاطر فعالیت در این عرصه مخالفت می‌کنند. حتی در این دیالوگ‌ها

که در فضایی بدون نور پخش می‌شود تا تماشاگر کاملا به آن توجه کند، از شخصیت نمایش به نوعی

 به عنوان مدعی کار تجربی نام می برند.

در قسمتی از کار که کارگردان خبر رد شدن کار خود را اعلام می‌کند، در گفتگو

 با زن حاضر در صحنه به این نکته اشاره می‌کند که کار تجربی یعنی زیبایی

 شناختی فردی و سلیقه کارگردان و حتی طراحی صحنه نمایش هم ملزم به

 داشتن تعبیر خاص نیست.

پسیانی که خود در اکثر اوقات با مخالفت کسانی که تئاتر تجربی را قبول ندارند

و حتی مخالفت برخی از همنسلان خود رو به رو شده، در نیمه اول نمایش به

این امر اشاره می‌کند. وی حرف‌هایی را که در قبال تئاتر تجربی زده می‌شود و اینکه مخاطب نمی‌تواند

 با آن ارتباط برقرار کند در اثر خود گنجانده است.

وی که جزو معدود کارگردانانی است که در مصاحبه‌های مطبوعاتی شرکت نمی‌کند

، به نوعی در نمایش به پرسش‌ها در قبال کارش پاسخ می‌گوید و با نشان دادن کار

با فضایی فانتزی هر اتفاق را در نمایش توجیه می‌کند. کارگردان با مهارت و نام نبردن

 از فضا، کشور یا شخصیت خاص فضای نمایش را در ناکجاآباد قرار داده تا دست آویزی

 برای کسی نباشد. حتی پسیانی در صحبت‌های خود بعد از نخستین اجرا به این نکته اشاره کرد که

در نمایش خود به نوعی با تئاتر و شرایط شوخی کرده است.

اما موضوع شوخی ترفندی است که کارگردان از آن استفاده و اعتراض خود را

بیان کرده است. همه مخاطبان تئاتری نسبت به برخی شخصیت‌ها و شرایط و حتی اماکن تئاتری

کشور پیشزمینه ذهنی دارند و در جایی که حتی اسمی از افراد یا اتفاقات

 برده نشود به خاطر آشنایی با خصوصیات بارز فرد یا جریان، آنها را به خوبی می‌شناسند.

تماشاگر با این پیشزمینه ذهنی وقتی روی صحنه آن خصوصیات و رفتار و اتفاقات 

را چه با گفتن دیالوگ یا با تقلید بازیگر یا بازیگران نمایش می‌بیند، به خوبی می داند

 جریان از چه قرار است. حتی این امر باعث می‌شود به راحتی به این تقلید یا اشاره بخندد یا به

خاطر این وضعیتی که روی صحنه می‌بیند به نوعی جبهه بگیرد.

پسیانی وقتی در "یک سمفونی ناکوک" از گربه‌ها که نماد اعتراض هستند و حتی

 در ازاء غذایی که به آنها داده می‌شود نیز شکرگزار نیستند استفاده می‌کند، به

هنرمندانی اشاره دارد که در وضعیت کنونی از طرف مدیران و مسئولان تئاتر به

 مثابه گربه هستند. این موضوع در قمستی از نمایش خود را به خوبی نشان می‌دهد و آن زمانی است

 که مدیران گرد هم آمده‌اند تا درباره معضل گربه‌ها تصمیم بگیرند.

یکی از مدیران که گویی بالاتر از دیگران است درباره مخالفت خاندان خود با

 گربه‌ها صحبت می‌کند و اینکه اجدادش چگونه گربه‌ها را از بین می‌بردند. وی

 برای مبارزه با گربه‌ها دامنی زنانه به تن می‌کند که نشان از مبارزه‌ای ناجوانمردانه

دارد. سپس با شکلات‌هایی که آغشته به سم هستند از طریق دوستی به گربه‌ها

 نزدیک می‌شود و قصد کشتن آنها را دارد.

وقتی کارگردان نمایش در جلسه پرسش و پاسخ به این نکته اشاره می کند که

گربه‌های تئاتر شهر را از آن بیرون کرده‌اند به نوعی اشاره به وضعیت هنرمندانی دارد که توسط مدیران

 تئاتری از کار در حیطه تئاتر به خاطر معترض بودنشان دور هستند. مدیرانی که با دوستی به صورت

هنرمندانه "سر را با پنبه می برند".

این جریان که کار با بازیگران عادی به اجرا درنمی‌آید و بازیگران نمایش به خاطر تأخیر در زمان اجرا کار

 را رها می‌کنند نیز بی‌دلیل نیست. هر روز شاهد تغییر در گروههای بازیگری هستیم که برخی اوقات

 به کیفیت کار لطمه می‌زند. اما گربه ها که از

قصد و نیت مدیران تئاتر آگاه هستند و می‌دانند که قصد کشتن آنها را دارند، با مبارزه

 و چسباندن سر مدیر به میز، خود در نمایش بازی می‌کنند.

اما شاید گربه و معنی وجودی آن در این نمایش هنگام خروج تماشاگر از سالن

 نمایش مشخص شود. وقتی تماشاگر وارد سالن می‌شود در قسمت انتظار بازیگران نمایش را در

 میان جمع می‌بیند و زمانی که سالن را ترک می‌کند به این فکر می‌افتد که گربه‌ها در میان ما بودند.

پس هر یک از ما هم می تواند یک گربه باشد. گربه‌هایی که مورد آزار مدیران تئاتری قرار می گیرند.

پسیانی در "یک سمفونی ناکوک" از اعتراض به کارگردان شناخته شده تئاتر،

مسئولان جشنواره تئاتر فجر و مدیران اداره کل هنرهای نمایشی دریغ نمی‌کند.

شاید نامی از فردی به میان نیاورد، ولی وقتی اشاره به مدیر روابط عمومی و نوع

 تکلم وی می‌کند یا از زبان مدیر جشنواره به این نکته اشاره می‌کند که شاخصه

جشنواره حضور پررنگ بخش بین‌الملل است و ... حرف خود را زده است.

کارگردان حتی اعتراض خود را به مطبوعات و اصحاب رسانه با تصویر کردن قشری

منفعل که فقط در یک نشست خبری با دستگاههای ضبط صدا نشان می دهد. شاید

 اینها یک شوخی باشد، ولی این شوخی افراد و شرایط خاص را به صورت مستقیم

مورد استهزا قرار می‌دهد و تمسخر می‌کند. کاری که شاید دور از شأن صحنه تئاتر

باشد.

شاید این شوخی و اعتراض باعث شود بازیگران با استفاده از شکلک و تقلید واضح 

تماشاگر را بخنداند، ولی این سئوال را باقی می‌گذارد که آیا کار تجربی محلی برای

اینگونه اعمال و مسخره کردن‌هاست؟ اینکه کارگردان بارها اشاره می‌کند این یک

شوخی است و قصد من اشاره به فرد خاصی نبوده، آیا به نوعی مورد تمسخر قرار

 دادن اذهان افراد مقابل خود نیست؟

در "یک سمفونی ناکوک" مریم بیدختی، آتیلا و ستاره پسیانی، نوید جهانزاده،

 روح‌الله حقگوی لسان، سحر دولتشاهی، سارا ریحانی، ناز شادمان، الهام شکیب، مهدی صدر، پگاه طبسی‌نژاد، رزیتا فضایی، حمید فلاحی، هاله گرجی، حمید گرشاسبی، خسرو محمودی،

مهشاد مخبری، مهدی موسی‌خانی، ساناز ناصری، فاطمه نقوی و احمد

 یارعلی بازی می‌کنند.

نمایشنامه "یک سمفونی ناکوک" را پسیانی با کمک پوریا آذربایجانی نوشته و در

خلاصه داستان آن آمده: چند روز مانده به آغاز یک جشنواره تئاتر، کارگردانی که خود

 را برای اجرا آماده می‌کند متوجه می‌شود اجازه حضور در جشنواره را ندارد. زنی از

 میان بازیگران نمایش به کمک گربه‌های تحت فرمانش کاری می‌کند که مجوز صادر

 شود، اما ...

نوشته شده توسط منتقد
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


این فال حافظ رو امروز صبح به نیت خودم و همه ی کسانی گرفتم که امروز میان اینجا گرفتم. پس قبل از خوندنش نیت کنید.

 

 

بر سر انم که گر ز دست براید                  دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد          دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست           نور ز خورشید جوی بو که بر آید

بر در ارباب بی مروت دنیا                      چند نشینی که خواجه کی بدر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند            تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق توعمرخواه که خواه اخر       باغ شود سبز و شاخ گل ببر آید 

غفلت حافظ درین سرا چه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بیخبر اید

 

+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |


استاد اکبر رادی هنرمند عزیز کشورمان صبح امروز در سن ۶۸سالگی در بیمارستان پارس درگذشت.علت فوت ایشان ابتلا به سرطان بود که از ۴ سال پیش تحت درمان بودند. اما صبح امروز پیش از رسیدن به اتاق عمل درگذشت.پیکر ان مرحوم ساعت ۸:۳۰ صبح روز جمعه ۷ دی ماه از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع می شود.

روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط فرانک فروتن |