آن مرد در باران آمد
آن مرد در باران با ماشین امد
آن مرد در باران با ماشین بی پسرش امد
آن مرد در باران با ماشین بی پسرش با قامتی شکسته امد
من خود دیدم، به چشم خویش نگاه محزونش را
و باور نکردم ،وهرگز باور نکرد آن زن این حقیقت را
آن مرد امد
آن مرد در گرما امد
آن مرد در گرما با.... با.....
نمی دانست با چه امد، فقط امد
زود آمد، دیر زود آمد!
آن مرد در گرما بی پسرانش با دلی شکسته امد
آن مرد پدر بزرگم بود......
به یاد یکسال تنهایی پدر بزرگم ، خستگی چشمان مادربزرگم و دلتنگی های اریا کوچولو برای بابا
روحش(ان) شاد....
.........................................................................
..................... ..................................................................
......
.................................................این همه حرف ولی..................................
لب هایم بسته ست....................................................
.......وتو..............................
وتو هیچ نمی گویی جز سکوت!.............
.....................................من از این سکوت میانمان می ترسم
حرفی بزن.......................................................
نوشتن این پست با شما:
دوست د اشتید امسال.....
۱)سال ۷۷ بود
۲)سال ۹۷ بود
۳)مگه سال ۸۷ چه بدی داره، همین بود
۴)چه اهیتی داره......
دلهایتان به سر سبزی بهار
سال نو مبارک....
که هرگز فاصله میانمان را نمی دیدم
و تو می خندیدی بر این فاصله
ومن می خندیدم بر خنده تو
فاصله برای من تهی از حجم بود
وتو می خندیدی بر این حجم
ومن می خندیدم بر خنده تو
ارام تر،ارام تر گام بردار
دیشب در خواب فاصله را دیدم
وتو را که گام برمی داشتی
استوار،پیوسته،سریع
دیشب از هجوم فاصله ترسیدم
واز تو،از تویی که انقدر دور بودی
که نمی دیدممت و نمی شناختمت
ارام تر ،فقط قدری ارام تر گام بردار
من از فاصله بیزارم....

می خوام از خدا تشکر کنم خدا جون ممنون . مرسی مرسی....![]()
![]()
راستی ثمر جون و مهدیه جون تبریک می گم![]()
![]()
جمعه بعد از ظهرجمعه با دوستان به تماشای تئاتر افرا(روز می گذرد) نوشته و کار استاد بهرام بیضایی رفتیم. نمایش جالبی بود مانند دیگر اثار استاد بیضایی یک زن شخصیت محوری داستان بود. زنی که بر او ظلم می شود تا انجا که از خود گریزان شده و به ماندا خواهر کوچکش می گوید:خواهرکم به من نچسب برای چی می خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی توی محل بی ابروت می کنن.... کل ماجرا در یکی از محله های تهران قدیم اتفاق می افتد در دوره ای که هنوز شازده بدر الملوک ها و شازده چلمن میرزا های عقب مانده و مفلوک در فکر سروری به رعیت زاده ها هستند. افرا سزاوار معلمی ۲۰ ساله در این محله مانند نگینی در میان مردم می درخشد چرا که او زنی نجیب و سخت کوش است که خرجی مادر و خواهر برادرش را نیز میدهد. اما به دنبال جواب رد به خواستگاری شازده بدرالملوک از او برای پسر عقب مانده ش، شازده خانم توطئه ای می چیند(تهمت دزدی از فروشگاه) و افرا قربانی این توطئه می شود. ومردمی که تا دیروز او را فردی نجیب می دانستند رنگ عوض می کنند او را نمونه ی فساد جامعه می نامند و حتی دوچرخه ساز که عاشق و دلباخته افراست به شاگردان مدرسه پول می دهد تا او را هو کنند. کم کم مردم هم همصدا با بچه ها در صحنه ای درداور جلوی مادر و خواهرو برادرش در خیابان افرا را هو می کنند نکته جالب در این است که هرکس از مردم برداشتی متفاوت از همهمه حاصل از هو کردن دارد. به گونه ای که اقای ارزیاب(از اهالی محل ) می گوید: همسایه ای که کله ش بوی قرمه سبزی می داد خیال کرد انقلاب شده..همسایه ای فکرد کرد بلیط بخت ازمایی ش برده و...
ظلمی که به افرا می رود بیشتر جنبه اجتماعی دارد تا فردی و جنسیتی. در واقع افرا شخصیتی تمثیلی دارد دیگر افراد نمایش(سرکار خادمی،ارزیاب و...) هم ماهیتی تیپیک و مثالی دارند. اما نکته ای که نمایش افرا را منحصر از دیگر اثار بیضایی می کند چیدمان مونولوگ گونه است. ما در هیچ جای نمایش شاهد برقراری دیالوگ به صورت زنده بین اشخاص نمایش نیستیم. شخصیت ها مونولوگ می گویند. مونولوگ هایی که ابتدا به گونه ای گفته می شود که گویی همه ادم ها سعی دارند با حرف هایشان رابطه خود را با افرا تبیین کنند. و بعد این مونولوگ ها واقعه ای ماضی را روایت می کند به گونه ای که یک رویداد را از چند منظر می بینیم یکبار با مونولوگ یک شخصیت و بار دیگر با شخصیت دیگر در واقع شاهد یک تدوین موازی و پیش رونده هستیم.
اما پایان نمایش.... در لحظه ای که ما شاهد هستیم که روزگار حکم به قربانی شدن افرا داده شخصیت پسرعمو که ساخته خیال افرا برای نجات خود بود وارد ماجرا می شود و حقیقت می یابد تا اندکی از تلخی داستان بکاهد. اما یک نکته در اینجا قابل ذکر است ان که اگر این نمایش ۱۰ یا ۱۵ سال پیش اجرا می شد ملموس تر بود چرا که فردی که در دهه ۸۰ زندگی می کند اینکه بپذیرد کسی برای دزدی کوچک از فروشگاه اینگونه تحقیر شود و حتی تصمیم بگیرد دیگر زنده نباشد کمی برایش دشوار است.
البته بازی های قوی و نور پردازی و میزانسن های جالب و کارگردانی فوق العاده چنان تماشاگر را غرق در نمایش می کرد که دیگر....
بازیگران: مرضیه برومند(شازده بدر الملوک) مژده شمسایی(افراسزاوار)،سهیلا رضوی(افسر خانم/مادر)،مهرداد ضیایی(دوچرخه ساز)، هدایت هاشمی(سرکار خادمی). افشین هاشمی(شازده چلمن میرزا).حسن پور شیرازی(اقدامی). بهرام شاه محمد لو(ارزیاب).محمد رضا زادسرور(برنا سزاوار) و رحیم نوروزی(نویسنده)
چندتا از جمله های این نمایش برای من خیلی قشنگ و تکان دهنده بود برای همین تو ذهنم موند می نویسم تا شما هم بخونید:
بهم گفت افسر خانم غصه نخور. گفتم من غصه نمی خورم،غصه من رو می خوره.
گفتم من تنها اشتباهم تولدم بود.
برای چی می خواین تنها امید یه ادمه دست بسته رو ازش بگیرید داشتن پسرعمو فقط یه ارزو بود.
من همون ادم دیروزم کسی که ۳۰ سال خدمت کردم یعنی چون باز نشست شدم دیگه ضمانتم اعتبار نداره.
من دوبرابر مرگ خود مرده ام و نیمی از زندگی م را زندگی نکرده ام
برای دیدن تصاویر نمایش و تمرین های نمایش بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
هر کودکی
با این پیام به دنیا می اید
که خدا هنوز از انسان نا امید نیست (تاگور)
۱۹سال پیش همچین روزی در روز سه شنبه ساعت ۶ بعدازظهر من هم با این پیام به دنیا امدم....نمی دونم امید خدا رو نا امید کردم یا نه (امیدوارم نا امیدش نکرده باشم). حس عجیبی دارم تا حالا یعنی توی این ۱۹ سال هیچ سالی روز تولدم این حس رو نداشتم همیشه از بزرگ شدنم، فاصله گرفتن از کودکیم ناراحت بودم. می ترسیدم.دو دستی محکم به ته مونده کودکیم چسبیده بودم . از بزرگ شدن یه وحشت عجیبی داشتم از اینکه قد بکشم اما بزرگ نشم ،بزرگ بشم اما کامل نشم و... اما امسال امروز و این ساعت یه حال دیگه دارم خوشحالم انگار طعم ۲۰سالگی رو خیلی دوست دارم اگه تا حالا گاهی ارزو می کردم که کاش از درخت انجیر پایین نیامده بودم حالا خوشحالم که خدا هلم داده پایین. خوشحالم که تا اینجا راه رو اومدم دیگه نمی خوام به عقب برگردم. حالا دلم می خواد سریع پامو بذارم تو ۲۰سالگی ، زود شمع ها رو فوت کنم . هرکس سنم رو پرسید زود بگم ۲۰. می خوام یه کودک ۲۰ ساله شم!!
امروز روز منه، روز من و خدا. دلم می خواد تمام روز قدم بزنم و با خدا حرف بزنم. بهش بگم ممنونم از اینکه گذاشتی بیام به این دنیا. ممنونم از اینکه گذاشتی بهمن امسال رو هم ببینم و ۲۰سالگی رو لمس کنم ،بچشم. ممنونم که هروقت دلتنگ بودم به حرفام گوش دادی. ومن رو ببخش اگه گاهی اونقدر از خودم دور شدم که فراموشت کردم!بابت همه داشته و نداشته های این مدت ممنونم. وازت می خوام کمک کنی تا امسال کاملتر بشم.کمکم کن که عشق را بیامزم،کمکم کن عاشق شوم و عاشق بمانم. کمکم کنم بیاموزم بی دریغ باشم چون افتاب. اما چندتا تشکر ویژه هم از خدا باید بکنم به خاطر داشتن دو تا فرشته محافظ ومهربون و دوست داشتنی که توی این ۱۹ سال (نه ۲۰ سال) لحظه ای رهایم نکردند هرگاه خواستم بیفتم دستم را گرفتند و هرگاه به زمین خوردم بلندم کردند.(از هردوشون معذرت می خوام اگه گاهی فقط گاهی حتی برای لحظه ای رفتارم ان نبود که انتظارش را داشتند و از من دلخور شدند) خدایا ازت ممنونم که دعاهای کودکی م رو مستجاب کردی و یه داداش کوچولو مهربون که حالا به قول خودش مردی شده رو بهم هدیه کردی. ممنونم به خاطر بودن در کنار تمام عزیزانم و به همه شون می گم به اندازه تمام ۴بهمن های دنیا از ازل تا ابد، به اندازه تمام لحظه های زندگی م تا به حال وبه اندازه تمام زیبای های جهان دوستشون دارم.از اینجا تا اسمون تا ته ته اسمون ها...
امروز به وبلاگ دوستام که سر زدم وقتی دیدم برای من پست تبریک گذاشتن اینقدر خوشحال شدم که گریه م گرفت. از ساعت ۱۲ شب هر کدوم از دوستام که بهم تبریک گفتن خدا رو به خاطر داشتن اونها شکر و برای موندنشون دعا کردم.
شاد و زنده باشید
حالا اگه به جای این کارها این ماه محرمی کمی از اهداف امام حسین می گفتن که پسربچه ۷ ساله برنگرده به من بگه حالا نمیشد امام حسین از یه جای دیگه اب بخورن و جنگ نکنن، بهتر نبود؟ من به عنوان یه جوان که دارم توی یه مملکت اسلامی زندگی می کنم و مسلمان هستم چقدر از اهداف امام حسین میدونم؟اصلا چقدر اون رو می شناسم؟ اگه به جای اینکه توی این تعزیه خوانی ها و شبیه خوانی ها مدام زینب(س) نشون بدن که داره می زنه تو سر و صورتش یا دارن بهش تازیانه میزنن یه بخشی از سخنرانی و خطبه حضرت زینب رو نشون می ذاذن بهتر نبود؟ اخه برای چی با زنجیر می افتن به جون خودشون؟ برای امام حسین؟ پس چرا به حرفاش عمل نمیکنن چرا فقط سالی یه بار به یادش می افتن؟ اصلا این کارها جز اینکه مسخره کشورهای دیگه بشیم چه فایده ای داره؟ به قول ایرج میرزا: من هم گویم یزید بد کرد لعنت به یزید بدکننده اما دگر این کتل متل چیست؟ زین دسته خنده اورنده... میگن غذای امام حسین تبرکه خیلی خب قبول، اما چقدر اخه؟ من خودم پارسال یه ماشینی رو دیدم که صندوقش پر ظرف غذا بود باز هم سر یه ظرف غذا داشتن با یه عده دیگه میزدن تو سرو کله هم. خب خانم و اقای عزیزی که می خوای به خاطر امام حسین غذا بدی برو بده شیرخوارگاه، بهزیستی اصلا بده همین زور اباد ثوابش هم بیشتره. نمی دونم نمی دونم چی بگم اما خیلی دلم از این تاسوعا عاشورا عجیبی که راه می ندازیم پره. پارسال به سفارش استادم(هاشم میرزایی) این دو روز نشستم کتاب حسین وارث ادم نوشته دکتر شریعتی رو خوندم که واقعا عالی بود و فکر کنم دو برابر اونایی که داشتن می زدن تو سر و صورتش به یاد حسین(ع) بود و خیلی چیزها که اونا نمی دونستن از حسین(ع) یاد گرفتم. به شما هم این کتاب رو توصیه می کنم.یا حسین خودت یه نظری به ما کن بلکه از مسیراشتباهی که هر سال داریم به اسم تو میریم به راه درستش بیایم. آمین
پاینده باشید
من،تو،چای شیرین!
...
تو،هم می زنی.
من،حل می شوم.
عشق می ماند و لیوان و تو.
همین!!!
خدایا دوستت دارم!
به خاطر نعمت هایی که بهای شان را
گران می پردازیم.
به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم.
خدایادوستت دارم.
به خاطر هوایی که فعلا رایگان است!!!
عشاق جوان را می ستایم!
امروز که گویی عشق،
سیبی یخ زده است
که از فریز بیرون اورده ایم!!!
میلاد تهرانی
اگر می خواهی خودت را بشناسی دل ات را بشناس و بدان با دل سیاه نمی توان دوستدار ابی شد!!
به تعداد انسان ها دل وجود دارد و هر انسانی پیش از هر انتخابی باید ببیند که نوع دل او کدام است؟
شما نیز نوع دل خود را پیدا کنید تا دلبر تان پیدا شود!
دل های قانع!
دل های رشید!
دل های مسلط!
دل های سالم!
دل های بیمار!
دل های محدود!
دل های بی دیوار!
دل های بی غبار!
دل های همچو مار!
دل های بی کدورت!
دل های با مروت!
دل های بی قهر!
دل های با مهر!
دل های پاک!
دل های چاک چاک!
دل های اب گونه!
دل های تیره!
دل های مسجدی!
دل های سینمایی!
دل های باغ مانند!
دل های قلعه گونه!
دل های پارکینگی!
.... هاشم میرزایی
من از ماه و خورشد و پرنده
و گل های باغچه خانه مان
من از صدای باران و هق هق اسمان
من ازسکوت تو و انظار خودم
فهمیدم عاشق شده ام
تو چگونه می فهمی؟
خیلی دلش گرفته بود. خیلی، انقدرکه نمی دانست برای چی دلش گرفته. فقط ارام ارام اشک هایش جاری می شد. اما همچنان ان لبخند بی دلیل بلاتکلیف بر لبانش بود. احساس می کرد تب کرده. گرمش بود انگار در سرش کوره روشن کرده بودند. رفته رفته عرق هایش جاری می شد. ولی همچنان شالگردن قرمز بر گردنش و همان لبخند بر لبانش بود. هیچ نمی کرد فقط اشک می ریخت و عرق. برای یک لحظه احساس کرد قلبش دارد ذوب می شود. بیشتر دلش گرفت امد های های گریه کند که یک مرتبه چیزی به بزرگی یک توپ فوتبال با سرش اصابت کرد. گیج شد حتی برای یک لحظه فکر کرد گردنش دارد کنده می شود. هنوز سر گردان بود که ضربه دیگری به سرش خورد اما انگار این ضربه خیلی کاری بود. پسرکی ۱۰ ساله با فریاد و خنده لگدی به تنه ادم برفی زد و او فرو ریخت. سر ادم برفی با همان لبخند به پسرک نگاه می کرد. اما دیگر اشک نمی ریخت خوشحال بود همیشه دلش می خواست پیش از امدن خورشید بمیرد...
(ادم برفی کوچه ما را دیروز پیش از امدن خورشید کشتند همان بچه هایی که او را ساخته بودند...)
ومن فکر می کنم به تو که برف و ادم برفی را
دوست داشتی
در کوچه برف می بارد
و من فکر می کنم به ردپای تو در حیاط خانه مان
در کوچه برف می بارد
و من فکر می کنم به سکوت دلگیر خانه مان
در ان روز که تو رفتی
در کوچه برف می بارد
و من فکر می کنم به اخرین لبخندت
در کوچه برف می بارد
و من فکر میکنم به اخرین نگاهم به تو
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به پسرکی ۵ساله
که پدرش ۶ماه است از خواب برنخاسته
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به اشک های
پنهانی مادربزرگم برای تو
و برای او که پیش از تو رفت
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به قامت شکسته
اما استوار پدربزرگم که چگونه
با عشق به دختر کوچکش می نگرد
وتصویر تو را همیشه در ذهن دارد
در کوچه برف می بارد
و من فکر می کنم به برادرم که
چقدر دلش برای گفتن کلمه دایی تنگ شده ست
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به مادرم که همیشه به تو فکر می کند
ومن تا به حال گریه ش را ندیدم
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به نگاه خسته خاله م که
به عکس تو و برادرت می نگرد
و اه می کشد
در کوچه برف می بارد
ومن فکر می کنم به تمام
انچه ان روز گذشت
اما می گویم باید زندگی کرد
بی تو بی او
و روزی بی من
در کوچه برف می بارد...
تقدیم به چشمان خسته مادربرگم، قلب شکسته پدربزرگم و دلتنگی های بی پایان آریا کوچولو
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن...
سید علی صالحی


